در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم .
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 توسط نیما و عسل | لينك ثابت
|
پسره برگشت .در اولین فرصتی که میتونست بخاطر روزای خوبی که با هم داشتن .
بالای سر دخترک که رسید دید خوابیده مثل یه فرشته.
دستاشو گرفت ، پیشونیشو بوسید و تو گوشش گفت :
عزیزم نمیخوای بیدار بشی من اومدم.
ولی دخترک صداشو نمیشنید .
این دفعه بلندتر گفت: گلکم بیدار نمیشی ؟
نمیخوای ببینی چی آوردم برات ؟؟؟؟؟؟
ولی نه دخترک تو این دنیا نبود آماده شده بود واسه یه پرواز.
پسره این دفعه با شدت بیشتری دستش رو فشار داد و در حالیکه گریه میکرد داد زد:
منو ببخش ، تقصیر من بود و سرشو گذاشت رو سینه ی دخترک و های های گریه کرد.
به خودش که اومد دید یه چیزی داره تو دستاش تکون میخوره .با تعجب نگاه کرد
انگشتهای دخترک بود
تو چشاش نگاه کرد . با اون چشمهای بی فروغش داشت پسره رو تماشا میکرد
اشک تو چشای دخترک حلقه زده بود .
پسره از خوشحالی فریاد میزد و تک تک انگشتهای دخترک رو بوسید و محکم بغلش کرد و
گفت: دیگه تنهات نمیزارم هیچ وقت.
یه هفته بعد دخترک از بیمارستان مرخص شد دکترا اسم این حادثه رو گذاشته بودن
معجزه ی عشق.
بعد چند ماه با هم ازدواج کردن و سالهای سال با عشق کنار هم زندگی کردن و
پسره دیگه دخترک رو تنها نذاشت هیچ وقت.
و اما
دوست دخترک بعد از اینکه ازدواج کرد بازهم براش بهترین دوست بود .
به نظر شما اگه پسره بر نمی گشت دخترک زنده میموند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دونم چرا هیچکس به فکر من نیست...واقعآ چرا؟چرا؟
دلم داره از غصه می ترکه.یه عالمه تحقیر.یه رابطه با سرنوشت نامشخص.یکی که دوسش داری و اصلآ نمی دونی دوست داره یا نه؟نمی دونی ته دلش هنوز بهت حتی یه احساس کوچولو داره یا نه؟اصلآ تورو می خواد یانه؟می خواد باهات چیکار کنه؟سرگرمیش هستی یا نه؟تورو واسه آینده ش می خواد یا واسه یه مدت کوتاه؟هیچ کدوم از اینارو نمی دونی.نمی تونی سر از راز دلش در بیاری.ولی از یه چیز مطمئنی.از چی؟!از دل خودت.می دونی که تو دوسش داری, میدونی که تو واسه همیشه اونو می خوای.می دونی که اگه دوسش نداشتی با وجود اینهمه تحقیر هنوز به پاش نمی موندی.می دونی...
من متهم ردیف اولم.متهم به دوست نداشتن.عاشق نبودن.کدوم شاهد؟کدوم مدرک؟کدوم محکمه؟کسی نمی دونه.
اون متهم ردیف دومه.به همون جرایم.ولی خیلی مدرک علیه ش هست.اینکه بدون دلیل تنهام گذاشت.اینکه حرفایی بهم زد که اونقدر کوچیک شدم که ... اینکه میگه دیگه نسبت بهت احساسی ندارم.اینکه میگه بمونی باهام یا نه برام فرقی نداره.اینکه دغدغه هام و حتی خودم شدیم بی ارزش ترین چیزای دنیا در نظرش...
قاضی تو چی حکم می کنی؟منو محکوم می کنی؟!!!!!!!!!
باشه.من محکوم.خیالی نیست.ولی من هنوزم دوسش دارم.دیوونم؟آره.زدم به سیم آخر.حاضر شدم هرچی تو این مدت گذشته رو فراموش کنم ولی اون هنوزم...خدایا چرا هیچکس به منو دلم فکر نمی کنه؟!!!!!!!
هر وقت از تو می نویسم آرامشی شبیه یک شامگاه کویری همه ی وجودم را فرا می گیرد.هر چند خودم خوب می دانم که چیزی برای نوشتن ندارم جز نگرانیها و دغدغه هایی که ادامه دلتنگیهای همیشگی من است....
بیشتر به فکر دل بی قرار من باش.
یك ضرب المثل چینی می گوید رویاهای فردا در وعده های امروز نهفته است هر چه این وعده ها
بیشتر باشد، آن رویاها دورتر و متنوع تر خواهد بود باید رویاها را به واقعیت نزدیك كرد.
سلام خوبین ؟ اصلا حس و حال آپ کردن ندارم باشه بعدا
برای تو که همیشه همراهمی
تنها به من بگو که چه باید می کردم
و نکردم!
تنها لحظه ای در چشمان من نگاه کن
و مردانه بگو که غیر از عمر و جوانی
و شور عشق دیگر چه به پای تو
باید می ریختم؟
من که در هر شرایطی
در کنار تو ایستادم......
وشاید تنها اشتباه من،
اعتماد به تو بود!
لحظه ای در چشمان من
مردانه نگاه کن......
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط نیما و عسل | لينك ثابت
|
مندر این کلبه خوشم ، تو در آن اوج که هستی خوش باش .
من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش
حالا که دروغات راسته جایی برای من نیست تو زندگیت
به قول باربارا قبل از اینکه زندگی بهت لگد بزنه خودت بپر
برو عزیزم تو از اولش هم سهم غیر از من بودی
نه عزیزم فکر نکن این دل دیگه بخواد عاشق بشه .
دیگه نمی ذارم کسی با احساس من بازی کنه اگه هم این همه امیدوار بودم چون باور کرده بودم تو تنها کسی هستی که با احساسات من بازی نمی کنی ومنو واقعا می خوای
خدافظ
دوست دارم دوست دارم خنده باشم بر لبانت نقش گیرم
دوست دارم عشق باشم در قلبت جای گیرم
دوست دارم شمع باشم بیاد تو بسوزم
دوست دارم اشک باشم زچشمانت بریزم
گفتمش: دل میخری؟گفتا چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستانش بر زمین افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
سوال عشق
از کودکی پرسیدم عشق چیست؟
گفت: ****** بازی
از نوجوانی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** رفیق بازی
از جوانی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** پول و ثروت
از پیرمردی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** عمر
از عاشقی پرسیدم عشق چیست؟
چیزی نگفت******
آهی کشید و سخت گریست!!!!!
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 توسط نیما و عسل | لينك ثابت
|
من آن گلبرگ مغرورم كه ميميرم زبي آبي ولي با خفت و خواري پي شبنم نمي گردم بلا گردان آن دردم كه با زخم دو صد خنجر به پيش هر كس و نا كس پي مرهم نميگردم زمين خاكيم اما غرورم كم نمي گردد سرم بر زير سقف آسمان هم خم نمي گردد .
دیروز تو را خواندم غزل چشم هایت به دلم نشست امروز مثنوی خداحافظی نگاهت را ورق ورق مرور کردم احساس میکنم قصیده بازگشت تو هنوز بوی انتظار میدهد.
تو دیگه از روبوم من، تو رو خدا پر نزنی
هر کی به من یه زخمی زد، تو دیگه خنجر نزنی
هر کی رسید دروغی گفت، دوستت دارم ولی نداشت
هر کی اومد جای دوا،نمک رو زخم من گذاشت
بیا یه فرقی داشته باش با هر کی اومد و نشوند
بیا یه فرقی داشته باش، با همه آدمهای بد
با اونکه دشمنم بود و سایه مو با تبر می زد
برگ دورنگی رو واسه ، من یکی دیگه رو نکن
تازه می خوام جون بگیرم، باز دوباره شروع نکن
چیزی رو از دست نمی دم یا منجی روح منی
یا آخرین تیر خلاص، به قلب مجروح منی.
صداي كفشهايي تنها و رهگذري كه ميگذرد عبوري از خويش تا خود .... خسته نباشيد صداي خشخش جارويِ مرد پير زمين را ميسايد عابري ديگر صداي خندهي چند جوان كودكي دوان دوان ميچرخد عبورهاي درهم كلامهاي مبهم چراغهاي روشن در شهر تاريك دلم خندهاي تلخ بايد باز هم ميگـذرد.
يــــــكنفرهست كــه ازپنجره هــا نـــــرم و آهسته مـــرا می خواند گــــــــــــرمی لــهجه بــارانـی او تا ابـــــــــدتوی دلــــم می مــاند یـــــكنفر هست كه در پرده شب طــــرح لـبخند سپيدش پيداست مثل لحظات خــــــوش كودكی ام پر ز عــطر نفس شب بـو هاست يــكنفرهست كه چون چلچله ها روز و شب شيفته پـــــرواز است توی چشمش چمنی ازاحساس تـــوی دستش سبدی آواز است يــــكنفر هست كه يادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می رويد آســمان ، بـــاد ، كـبوتـر ، بــاران قــــصه اش را به زمين می گويد يــــــكنفر هســـت كه از راه دراز بــــاز پيوسته مــرا مـــــی خواند گـــاهگاهی به خـودم می گوییم تــا ابــد تــوی دلــــــــم میماند.
بگذاريد فراموش کنم آن شب سرد زمستاني را که مرا ميوه ي ديدار تو ساخت بگذاريد فراموش کنم حسرت لحظه ي آغوش تو را عطش عشق فراموش تو را بگذاريد فراموش کنم ساحره دختري را که مرا مست نگاه خود کرد و به آتش زد و ويرانم ساخت بگذاريد فراموش کنم من هنوزم با درد در غم وسوز و گداز حسرت و آهي سرد منتظر ميمانم.
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط نیما و عسل | لينك ثابت
|